خرمشهر را خدا آزاد کرد
روايت رهبر قطراتي است از بيكران گنجينه پر رمز و راز رهبر فرزانه انقلاب كه مرور روزهاي خوش خرمشهر و حضور چند ساعته ايشان در آبادان و خرمشهر آن زمان را در قالب گفتار به تصوير كشيده است.اتحاد شرق و غرب واقعه خرمشهر از دور فقط يك حادثه تاريخي است كه براي ملت ايران هيجان آور و افتخارآميز است؛ ولي از نزديك، اين قضيه شبيه يك معجزه بزرگ بود. وقتي رژيم عراق با تشويق دولت هاي دشمن انقلاب به مرزهاي ما حمله كرد، هدفگيري دقيقي كرده بود. خرمشهر، قدم اول و بسيار موثر از اين هدفگيري بود. هدف آنها به طور خلاصه اين بود: با خود فكر كرده بودند با پيروزي انقلاب، ايران اولا نيروي مسلحي ندارد كه از مرزها دفاع كند؛ ثانيا سامان اداري و اجتماعي درستي ندارد تا بتواند به دفاع از كشور و منافع ملي بپردازد؛ ثالثا در دنيا انقلاب طرفداري ندارد. يك طرف آمريكا بود، دشمن پر از حقد و كينه عليه انقلاب- چون انقلاب سلطه آمريكا را بر اين كشور از بين برده بود، بنابراين از غضب و كينه بر انقلاب و نظام اسلامي پر بودند- يك طرف هم شوروي سابق بود؛ آن هم با دلايل ديگري عليه انقلاب اسلامي. اين دو ابرقدرت كه در ده ها مسئله با هم اختلاف داشتند، در دشمني با ايران با يكديگر اتحاد كلمه داشتند و هر دو به رژيم عراق صميمانه و با همه وجود كمك و از آن دفاع مي كردند! ناتو و قدرت هاي اروپايي به عراق كمك كردند؛ هواپيما دادند، بمب دادند، تانك دادند، وسايل شيميايي دادند، هليكوپتر دادند، موشك دادند. اروپاي شرقي نيز كه آن روز زير سيطره حكومت شوروي و وابسته به آن بود، هرچه عراق مي خواست، به او داد.باج خواهي و مذاكره، نقشه اصلي دشمن عراق پيش بيني كرده بود: با يك حمله بيايد ابتدا خرمشهر را بگيرد، بعد اهواز را بگيرد، بعد دزفول را بگيرد و در نهايت خوزستان را از ايران جدا نمايد، سپس شروع به چانه زني كند. خوزستان را تا آخر پس ندهد، منابع نفتي كشور را در اختيار بگيرد و بعد هم دولت انقلاب را از موضع ضعف و ذلت پاي ميز مذاكره بنشاند.
در اين حال به ما مي گفتند بياييد مذاكره كنيد! مذاكره از موضع ضعف و ذلت و همراه با دست پر حريف در چانه زني. آن روز اگر مذاكره صورت مي گرفت- كه يك عده از سياسيون، همان روز به امام فشار مي آوردند كه بنشينيد مذاكره كنيد- مطمئنا عراق از بخش عمده خاك ما خارج نمي شد و تا امروز خوزستان و خرمشهر و شايد بسياري از مناطق ديگر همچنان زير چكمه نيروهاي متجاوز بيگانه بود. اما امام ايستاد. منطق امام اين بود كه وقتي متجاوز در خاك ماست و با دست پر ما را تهديد مي كند، ما مذاكره نمي كنيم. مذاكره آن وقتي صورت مي گيرد كه دشمن از تمام خاك ما خارج شود. امروز عده اي ناجوانمردانه اين حقيقت را نديده مي گيرند. آن روز عده اي، از جمله همان روسياهان فراري از كشور كه امروز به دامن آمريكا و اروپا و جاهاي ديگر پناه برده اند، از طريق محافل سياسي و روزنامه ها و راديو و تلويزيون- كه در دست آنها بود- مرتب فشار مي آوردند كه امام بايد مذاكره كند. هيات هاي بين المللي هم مرتب به ايران مي آمدند و مي گفتند مذاكره كنيد. امام با الهام از همان بينش روشن، ايمان راسخ، توكل به خدا و قدرت اراده ايستاد و گفت اگر ما توانستيم سرزمين هاي خود را پس بگيريم، آنگاه وقت مذاكره است؛-امروز وقت مذاكره نيست، عملا هم همينطور شد.53 روز مقاومت عاشقانه آن روزها بنده در اهواز از نزديك شاهد قضايا بودم. خرمشهر در واقع هيچ نيروي مسلحي نداشت، نه كه صدو بيست هزار نداشت بلكه ده هزار، پنج هزار هم نداشت. چند تانك تعميري از كارافتاده را مرحوم شهيد «اقارب پرست» - كه افسر ارتشي بسيار متعهدي بود- از خسروآباد به خرمشهر آورده بود، تعمير كرد. (البته اين مال بعد است. در قسمت اصلي خرمشهر كه نيرويي نبود). محمد جهان آرا و ديگر جوانان ما در مقابل نيروهاي مهاجم عراقي- يك لشكر مجهز زرهي عراقي با يك تيپ نيروي مخصوص و با نود قبضه توپ كه شب و روز روي خرمشهر مي باريد- سي و پنج روز مقاومت كردند. همان طور كه روي بغداد موشك مي زدند، خمپاره ها و توپ هاي سنگين در خرمشهر روي خانه هاي مردم مرتب مي باريدند. با اين حال جوانان ما سي و پنج روز مقاومت كردند، اما بغداد سه روزه تسليم شد!بعد هم كه مي خواستند خرمشهر را تحويل بگيرند، دوباره سپاه و ارتش و بسيج با نيرويي به مراتب كمتر از نيروي عراقي رفتند خرمشهر را محاصره كردند و حدود پانزده هزار اسير دريكي دو روز از عراقي ها گرفتند. جنگ تحميلي هشت ساله ما، داستان عبرت آموز عجيبي است. من نمي دانم چرا بعضي ها در ارائه مسائل افتخارآميز دوران جنگ تحميلي كوتاهي مي كنند. همراه با شهيد چمران مرحوم چمران هم با من به اهواز آمد. در يك هواپيما، با هم وارد اهواز شديم. يك مقدار لباس آورده بودند توي همان پادگان لشكر92 براي همراهان مرحوم چمران. من همراهي نداشتم. محافظيني را هم كه داشتم همه را مرخص كردم. گفتم من ديگر به منطقه خطر مي روم. شما مي خواهيد حفاظت جان مرا بكنيد؟! ديگر حفاظت معني ندارد! البته، چند نفرشان، به اصرار زياد گفتند: «ما هم مي خواهيم به عنوان بسيجي در آنجا بجنگيم.» گفتيم: «عيبي ندارد.» لذا بودند و مي رفتند كارهاي خودشان را مي كردند و به من كاري نداشتند.
مرحوم چمران، همراهان زيادي با خودش داشت. شايد حدود پنجاه، شصت نفر با ايشان بودند. تعدادي لباس سربازي آوردند كه اينها بپوشند، تا از همان شب اول شروع كنيم. يعني دوستاني كه آنجا در استانداري و لشكر بودند، گفتند: «الان ميدان براي شكار تانك و كارهاي چريكي هست.» ايشان گفت: «از همين حالا شروع مي كنيم.» خلاصه، براي آنها لباس آوردند. من به مرحوم چمران گفتم: «چطور است من هم لباس بپوشم بيايم؟» گفت: «خوب است، بد نيست.» گفتم: «پس يك دست لباس هم به من بدهيد.» يكدست لباس سربازي آوردند، پوشيدم كه البته لباس خيلي گشادي بود! بنده حالا هم لاغرم، اما آن وقت لاغرتر هم بودم. خيلي به تن من نمي خورد. چند روزي كه گذشت، يكدست لباس درجه داري برايم آوردند كه اتفاقا علامت رسته زرهي هم روي آن بود. رسته هاي ديگر، بعد از اين كه چند ماه آنجا ماندم و با من مانوس شده بودند، گله مي كردند كه چرا لباس شما رسته توپخانه نيست؟ چرا رسته پياده نيست؟ زرهي چه خصوصيتي دارد؟ لذا آن علامت رسته زرهي را كندم كه اين امتيازي براي آنها نباشد...
و روايت همچنان باقي است همچنان كه مقاومت و جهاد و حضور و اين سوم خرداد است كه تاريخ براي هميشه عاشقي اش را به رخ جهانيان مي كشد. ¤به نقل از پايگاه اطلاع رساني حضرت آيت الله خامنه اي (مدظله العالي)
در اين حال به ما مي گفتند بياييد مذاكره كنيد! مذاكره از موضع ضعف و ذلت و همراه با دست پر حريف در چانه زني. آن روز اگر مذاكره صورت مي گرفت- كه يك عده از سياسيون، همان روز به امام فشار مي آوردند كه بنشينيد مذاكره كنيد- مطمئنا عراق از بخش عمده خاك ما خارج نمي شد و تا امروز خوزستان و خرمشهر و شايد بسياري از مناطق ديگر همچنان زير چكمه نيروهاي متجاوز بيگانه بود. اما امام ايستاد. منطق امام اين بود كه وقتي متجاوز در خاك ماست و با دست پر ما را تهديد مي كند، ما مذاكره نمي كنيم. مذاكره آن وقتي صورت مي گيرد كه دشمن از تمام خاك ما خارج شود. امروز عده اي ناجوانمردانه اين حقيقت را نديده مي گيرند. آن روز عده اي، از جمله همان روسياهان فراري از كشور كه امروز به دامن آمريكا و اروپا و جاهاي ديگر پناه برده اند، از طريق محافل سياسي و روزنامه ها و راديو و تلويزيون- كه در دست آنها بود- مرتب فشار مي آوردند كه امام بايد مذاكره كند. هيات هاي بين المللي هم مرتب به ايران مي آمدند و مي گفتند مذاكره كنيد. امام با الهام از همان بينش روشن، ايمان راسخ، توكل به خدا و قدرت اراده ايستاد و گفت اگر ما توانستيم سرزمين هاي خود را پس بگيريم، آنگاه وقت مذاكره است؛-امروز وقت مذاكره نيست، عملا هم همينطور شد.53 روز مقاومت عاشقانه آن روزها بنده در اهواز از نزديك شاهد قضايا بودم. خرمشهر در واقع هيچ نيروي مسلحي نداشت، نه كه صدو بيست هزار نداشت بلكه ده هزار، پنج هزار هم نداشت. چند تانك تعميري از كارافتاده را مرحوم شهيد «اقارب پرست» - كه افسر ارتشي بسيار متعهدي بود- از خسروآباد به خرمشهر آورده بود، تعمير كرد. (البته اين مال بعد است. در قسمت اصلي خرمشهر كه نيرويي نبود). محمد جهان آرا و ديگر جوانان ما در مقابل نيروهاي مهاجم عراقي- يك لشكر مجهز زرهي عراقي با يك تيپ نيروي مخصوص و با نود قبضه توپ كه شب و روز روي خرمشهر مي باريد- سي و پنج روز مقاومت كردند. همان طور كه روي بغداد موشك مي زدند، خمپاره ها و توپ هاي سنگين در خرمشهر روي خانه هاي مردم مرتب مي باريدند. با اين حال جوانان ما سي و پنج روز مقاومت كردند، اما بغداد سه روزه تسليم شد!بعد هم كه مي خواستند خرمشهر را تحويل بگيرند، دوباره سپاه و ارتش و بسيج با نيرويي به مراتب كمتر از نيروي عراقي رفتند خرمشهر را محاصره كردند و حدود پانزده هزار اسير دريكي دو روز از عراقي ها گرفتند. جنگ تحميلي هشت ساله ما، داستان عبرت آموز عجيبي است. من نمي دانم چرا بعضي ها در ارائه مسائل افتخارآميز دوران جنگ تحميلي كوتاهي مي كنند. همراه با شهيد چمران مرحوم چمران هم با من به اهواز آمد. در يك هواپيما، با هم وارد اهواز شديم. يك مقدار لباس آورده بودند توي همان پادگان لشكر92 براي همراهان مرحوم چمران. من همراهي نداشتم. محافظيني را هم كه داشتم همه را مرخص كردم. گفتم من ديگر به منطقه خطر مي روم. شما مي خواهيد حفاظت جان مرا بكنيد؟! ديگر حفاظت معني ندارد! البته، چند نفرشان، به اصرار زياد گفتند: «ما هم مي خواهيم به عنوان بسيجي در آنجا بجنگيم.» گفتيم: «عيبي ندارد.» لذا بودند و مي رفتند كارهاي خودشان را مي كردند و به من كاري نداشتند.
مرحوم چمران، همراهان زيادي با خودش داشت. شايد حدود پنجاه، شصت نفر با ايشان بودند. تعدادي لباس سربازي آوردند كه اينها بپوشند، تا از همان شب اول شروع كنيم. يعني دوستاني كه آنجا در استانداري و لشكر بودند، گفتند: «الان ميدان براي شكار تانك و كارهاي چريكي هست.» ايشان گفت: «از همين حالا شروع مي كنيم.» خلاصه، براي آنها لباس آوردند. من به مرحوم چمران گفتم: «چطور است من هم لباس بپوشم بيايم؟» گفت: «خوب است، بد نيست.» گفتم: «پس يك دست لباس هم به من بدهيد.» يكدست لباس سربازي آوردند، پوشيدم كه البته لباس خيلي گشادي بود! بنده حالا هم لاغرم، اما آن وقت لاغرتر هم بودم. خيلي به تن من نمي خورد. چند روزي كه گذشت، يكدست لباس درجه داري برايم آوردند كه اتفاقا علامت رسته زرهي هم روي آن بود. رسته هاي ديگر، بعد از اين كه چند ماه آنجا ماندم و با من مانوس شده بودند، گله مي كردند كه چرا لباس شما رسته توپخانه نيست؟ چرا رسته پياده نيست؟ زرهي چه خصوصيتي دارد؟ لذا آن علامت رسته زرهي را كندم كه اين امتيازي براي آنها نباشد...
و روايت همچنان باقي است همچنان كه مقاومت و جهاد و حضور و اين سوم خرداد است كه تاريخ براي هميشه عاشقي اش را به رخ جهانيان مي كشد. ¤به نقل از پايگاه اطلاع رساني حضرت آيت الله خامنه اي (مدظله العالي)
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۸۵ ساعت 8:30 توسط دکتر عبدالله مهدوی
|