ایران محور خاور میانه
وقوع حوادث و تحولات مختلف در سطح نظام بين الملل همچون فروپاشي اتحاد جماهير شوروي، فروپاشي نظام دوقطبي، تحول در ماهيت قدرت، تحول در موقعيت مناطق استراتژيك جهان، وقوع انقلاب اسلامي ايران، موج بيداري اسلامي و... در شكل گيري استراتژي «تغيير نقشه سياسي خاورميانه» نقش داشته است. بر اين اساس، نقش حادثه 20 شهريور 1380 (11 سپتامبر 2001) تنها به عنوان يك عامل كاتاليزور يا شتاب دهنده مطرح مي باشد. در واقع روند تحولات در دو دهه اخير، مقامات كاخ سفيد را به اين نتيجه رسانده بود كه مي بايست درخصوص منطقه ژئواستراتژيك خاورميانه، استراتژي «پيشدستانه» يا به تعبير ديگر «پيشگيرانه» را اتخاذ نمايند. در سند «راهبرد امنيت ملي آمريكا» مقابله با «تهديدات نامتقارن» به عنوان يكي از اصول محوري مدنظر قرار گرفته و آمده است: «در حال حاضر ما با تهديداتي مواجه هستيم كه از نظر استراتژيست هاي نظامي و سياسي، كمترين ارتباط را با ساختارهاي ذهني و عيني موجود در نظام بين الملل دارند. براي مقابله با اين تهديدها، اتخاذ سياست بازدارندگي و ديپلماسي نامناسب و ناكارآمد است. در دوران جديد مفهومي از جنگ تحقق پيدا كرده كه فرهنگ گذشته و شناخت گذشته ما از جنگ را به كلي متحول ساخته است. براي اعمال مديريت و كنترل در اين صحنه، ابزار هاي پيشين نظير ديپلماسي و بازدارندگي نقش كارآمدي به عهده نخواهند داشت، نتيجتا مي بايد از استراتژي هاي جديدي همچون پيشدستي و پيشگيري بهره گرفته و آن را عملياتي كرد.» جرج بوش، رئيس جمهور آمريكا نيز در مقدمه سند راهبرد امنيت ملي آمريكا، صراحتا به تهديدات نامتقارن اشاره كرده و مي نويسد: «دشمنان درگذشته به نيروي نظامي زياد و توانايي هاي صنعتي عظيمي براي در معرض خطر قرار دادن آمريكا نياز داشتند. امروزه شبكه هاي نامشخص و شبه گونه اي از اشخاص قادرند تا هرج و مرج و صدمات زيادي را براي ما ايجاد كنند و هزينه اين كار براي آنها كمتر از خريد يك تانك است. بزرگترين خطري كه آمريكا با آن روبه رو است، تلاقي اتحاد افراطي گرايي و تكنولوژي است... امروز خاورميانه به عنوان كانون اصلي تهديد براي صلح و آرامش جهاني مطرح است و بايد تدبيري براي آن انديشيد.» از سوي ديگر، كاندوليزارايس به عنوان مشاور امنيت ملي دولت بوش پسر، با درج مقاله اي تحت عنوان «لزوم دگرگون سازي خاورميانه» كه در روزنامه «واشنگتن پست» به چاپ رسيد، رسما سياست خاورميانه اي آمريكا را در تغيير مرزهاي سياسي خاورميانه اعلام كرد و نوشت: «امروز ايالات متحده و دوستان و متحدان ما بايد خود را به يك تغيير درازمدت در بخش ديگري از جهان، يعني خاورميانه متعهد كنند. توليد ناخالص داخلي اين منطقه شامل 22 كشور با جمعيت 300 ميليون نفر، از كشور اسپانيا با 40 ميليون جمعيت، كمتر است... در گوشه هايي از اين منطقه احساس نااميدي و فقر، زمينه حاصلخيزي را براي رشد عقايد نفرت زا فراهم كرده است... اين عوامل دستورالعملي است براي بي ثباتي در منطقه و تهديد مداومي عليه امنيت ايالات متحده محسوب مي شود.» بنابراين، راهبرد پيشگيرانه كه ناشي از استراتژي امنيت ملي آمريكا است، براي ايجاد تغييرات بنيادين در منطقه خاورميانه، بر دو ابزار يا مولفه نظامي و غيرنظامي تكيه دارد. در ارزيابي كارشناسان آمريكايي، تهديدات ناشي از منطقه خاورميانه از دو سنخ تقريبا مرتبط به هم هستند. تهديدات ناشي از دولت ها و گروه هاي سازمان يافته بالفعل و تهديدات ناشي از فرهنگ موجود در منطقه. براين اساس، راهبرد پيشگيرانه مي بايست از هر دو ابزار سخت و نرم در جهت مقابله با تهديدات موصوف برخوردار باشد كه طراحي برخورد با دسته اول از تهديدات را پنتاگون برعهده گرفت كه برخي از آن به عنوان دكترين رامسفلد ياد مي كنند و برنامه ريزي براي مقابله با دسته دوم از تهديدات نرم افزارانه، به وزارت امور خارجه آمريكا واگذار شد كه از آن به عنوان دكترين پاول نام مي برند. بنابراين، طرح خاورميانه بزرگ را مي توان بخشي از راهبرد پيشگيرانه امنيت ملي آمريكا براي مقابله با تهديدات منافع آمريكا دانست كه بر دو پايه:
1-تغيير رژيم از طريق حمله پيشگيرانه و
2-تغيير مرزهاي سياسي منطقه از طريق اجراي طرح خاورميانه بزرگ، استوار است.
راهبرد تغيير رژيم
راهبرد تغيير رژيم معطوف به كشورهايي از خاورميانه است كه في نفسه منافع آمريكا را تهديد مي كنند. آمريكايي ها براي مشروعيت بخشيدن به حمله پيشگيرانه عليه چنين كشورهايي، ويژگي هاي آنها را اين گونه برمي شمارند: كشورهايي كه در جهت گسترش سلا حهاي كشتارجمعي و حمايت از تروريسم يا استفاده از تروريسم به عنوان ابزاري براي تحقق اهداف سياست خارجي خود كوشش مي كنند. بوش در سخنراني فوريه 2004 خود در مركز مطالعات اينترپرايز واشنگتن، كشورهاي خاورميانه را به سه دسته تقسيم كرد: 1-كشورهاي حامي تروريسم، 2-كشورهاي مخالف اصلاحات و 3-كشورهاي دوست آمريكا كه امكان برقراري دمكراسي در آنها وجود دارد. وي دسته اول را مشمول راهبرد تغيير رژيم دانست. واقع امر اين است دولت هايي كه مورد هدف راهبرد فوق قرار دارند، ماهيت تهديدكنندگي آنها يك دست نمي باشد. به طور كلي از مجموع اظهارنظرهاي صاحب نظران و مقامات آمريكا نتيجه گرفته مي شود كه برخي از دولت ها مانند جمهوري اسلامي ايران از ابعاد تهديدكنندگي جامع برخوردار است يعني هم داراي ايدئولوژي الهام بخش براي جنبش اسلام گرايي و ضدآمريكايي در منطقه است و هم داراي ابزارهاي قابل توجه كه اين كشور را به يك هژموني منطقه اي تبديل مي كند و هم مانع جدي در تداوم سازش خاورميانه و فراتر از آن ناامن كننده ترين دولت عليه رژيم صهيونيستي و مخالف جدي نظم نوين آمريكايي است. مايكل لدين از نومحافظه كاران آمريكا در اين ارتباط مي گويد: «اگر مسئله ايران به ترتيبي حل شود، امواج آن در سراسر جهان اسلام حل خواهد شد و به تبع آن جنبش هاي اسلامي بنيادگرا بالاخص در عراق و لبنان ضربه خواهند خورد.» در تقسيم بندي بوش و مقامات آمريكايي، دسته دوم كشور عراق را شامل مي شد كه داعيه هژموني منطقه اي داشته و به دنبال سلاح هاي كشتار جمعي، اقدامات تروريستي و تهديدكننده رژيم صهيونيستي بود. دسته سوم كشورهاي سوريه و ليبي و سودان مي باشند كه جزو رژيم هاي راديكال منطقه محسوب شده و در عين حال كه به دنبال افزايش قدرت نظامي خود در منطقه هستند، به سادگي در مسير سازش خاورميانه مورد دلخواه قرار نمي گيرند. دسته چهارم افغانستان (قبل از حمله آمريكا) و لبنان بودند كه ويژگي اين دو كشور به جهت گروه هاي سازمان يافته و داراي قابليت مبارزه مسلحانه است. به طور مشخص، حزب الله در لبنان و سازمان القاعده در افغانستان، از عوامل تهديدكننده جدي منافع آمريكا به شمار مي آيند، هر چند اين دو گروه در مباني و ماهيت، تفاوت هاي جدي با هم دارند.
مرحله اجرايي شدن طرح خاورميانه بزرگ
پس از حادثه 11 سپتامبر، مقامات آمريكايي چهار دسته از كشورهاي فوق را در سناريوي حمله پيشگيرانه خود قرار دادند. ژنرال ويسلي كلارك، در كتاب خود به نقل از مسئولين پنتاگون نوشت: «دو ماه پس از حوادث 11 سپتامبر 2001، مقامات پنتاگون برنامه ريزي يك جنگ پنج ساله را در دستور داشتند و طي آن هفت كشور را براي حمله در نظر گرفته بودند كه شامل عراق، سوريه، لبنان، ايران، ليبي، سومالي و سودان بود.» به اين ترتيب، آمريكا اولين سناريوي حمله پيشدستانه خود را عليه افغانستان تجربه كرد. آمريكايي ها اطلاعات دقيقي از حضور سازمان القاعده در اين كشور داشتند زيرا اساسا يكي از پشتيبانان اصلي اين سازمان در زمان اشغال افغانستان توسط شوروي سابق، آمريكا بود. در مرحله دوم و در حالي كه جريان هاي شديدا ضدايراني در آمريكا سعي داشتند كه ايران دومين هدف راهبرد پيشدستانه قرار گيرد، اما به دلايلي همچون سخت بودن هدف، اجماع درخصوص عراق صورت گرفت. عراقي كه با حمله به ايران و سپس به كويت، از ارتش از هم گسيخته اي برخوردار و توان تسليحات كشتارجمعي آن هم توسط شواري امنيت به نقطه صفر رسيده بود. علاوه بر آن كه زمينه هاي داخلي و خارجي براي سرنگوني حزب بعث و صدام مهيا گرديده بود. به اعتقاد استراتژيست هاي آمريكايي، حمله به عراق مي توانست اثر رواني سنگيني را بر ديگر كشورهاي منطقه به خصوص ايران داشته باشد. «ريچارد پرل» از طراحان جنگ عراق در اين باره مي گويد: «اگر ما يك يا دو عامل حكومتي تروريستي را از ميان برداريم، سايرين حساب كار خود را خواهند كرد. ما وقتي يك مورد را حل كرديم به كشور ديگر مي گوييم شما در رديف بعدي قرار داريد. اگر دست بر نداري همانگونه با شما رفتار مي شود.» علاوه بر آنكه مقامات كاخ سفيد معتقد بودند تغيير رژيم عراق و برقراري حكومت مبتني بر ليبرال : دمكراسي در اين كشور، مبنايي براي تغييرات در ساير كشورها خواهد بود. به عبارت ديگر استدلال مي شد كه يك پيروزي سريع نظامي و به دنبال آن يك بازسازي سريع همانند حوادث زنجيره اي (دومينو) عمل كرده و به نحوي دولت ها و مردم كشورهاي منطقه را به سمت دمكراسي خواهد كشاند. به همين جهت ديك چني معاون بوش معتقد بود كه راه خاورميانه بزرگ از بغداد مي گذرد. كاندوليزارايس نيز با اشاره به مدل آلمان پس از جنگ جهاني دوم گفت: «همان گونه كه آلمان دمكراتيك به صورت محوري براي يك اروپاي جديد درآمد كه امروز كامل، آزاد و در صلح است، يك عراق تحول يافته هم مي تواند عنصري كليدي در خاورميانه اي باشد كه آرمان ايدئولوژي هاي نفرت زا در آن رشد نمي كند.»برخلاف تصورات اوليه مقامات آمريكايي، عراق لقمه راحت الحلقومي براي آمريكايي ها از كار درنيامد به نحوي كه برخي استراتژيست هاي آمريكايي از آن به عنوان گرداب هولناك و ويتنام دوم نام مي برند. جفري كمپ عضو شوراي امنيت ملي آمريكا در دوره ريگان و مدير فعلي برنامه هاي راهبردي منطقه خاورميانه در مركز نيكسون، در ارزيابي حمله آمريكا به عراق مي گويد: «از چهار اصل سياست خارجي بوش (اقدام پيشگيرانه، يك جانبه گرايي، جنگ با تروريسم و اشاعه دمكراسي) سه اصل شكست خورده و چهارمي (ترويج دمكراسي) به بندي آويزان است.
شكست آمريكا در عراق چالش هاي بسياري را فراروي مقامات آمريكايي به وجود آورده است و به قول آنتوني كردزمن، عبارت مشترك تمام استراتژيست هاي آمريكايي اين است كه «آمريكا بدون عبور از عراق نمي تواند به اهداف منطقه اي خود نائل شود. آمريكايي ها صرفا در شرايطي مي توانند موقعيت خود را براي خاورميانه جديد تثبيت كنند كه قادر به برطرف سازي چالش هاي دروني عراق باشند.» اما شتاب تحولات اين منطقه از جمله موج بيداري اسلامي و تاثيرات الهام بخشي انقلاب ايران، به گونه اي است كه مقامات كاخ سفيد را مجبور نموده است پله هاي نردبان خاورميانه بزرگ را به اصطلاح چند تا يكي بردارند. در اين ميان شكل گيري قدرت جديدي به نام حزب الله لبنان در منطقه خاورميانه، هم تهديدي براي امنيت رژيم صهيونيستي و هم الگويي براي خيزش هاي مردمي و اسلامي خواهد بود كه روياهاي مقامات كاخ سفيد را سخت آشفته كرده است. هنوز چند ماه از رئيس جمهور شدن بشار اسد در سوريه نمي گذشت كه وي با اصرار اميرعبدالله به عربستان سفر كرد تا در آنجا با البرايت وزير خارجه وقت آمريكا ديدار كند. البرايت در اين ديدار از بشار اسد خواست كه براي خلع سلاح حزب الله و محدود كردن مقاومت در لبنان اقدام نمايد. شايد اين خواست مشترك عربستان و آمريكا بود كه بر زبان البرايت جاري مي گشت. بشار در پاسخ، ناگزير حقيقتي را بيان داشت كه بيانگر وضعيت جديد جهان عرب است. او گفت: «خانم البرايت! اگر من يا هر يك از رهبران جهان عرب بخواهيم انتخابات آزادي برگزار كنيم و در يك رقابت دمكراتيك به حكومت برسيم، براي كسب آراي مردم، ناگزير بايد پرچمي از حزب الله و عكسي از خود با سيدح
سن نصرالله را منتشر كنيم و يا آنكه از او بخواهيم در رقابت هاي انتخاباتي از ما حمايت كند. آنگاه حتما پيروز خواهيم شد. حقيقت اين است كه او به عنوان رهبر مقاومت در قلب تمام اعراب و مسلمانان جاي گرفته است و حكام عرب قادر به رقابت و رويارويي با او نيستند.» افزايش ميزان محبوبيت و قدرت حزب الله در كشور لبنان، كشورهاي عربي و اسلامي به گونه اي بود كه مقامات كاخ سفيد چاره اي جز در پيش گرفتن اصل اول پروژه امنيت ملي خود را نداشتند. مانورهاي نظامي رژيم صهيونيستي از سه ماه قبل شروع شده بود و آمريكاييان در حال بررسي آخرين كالك هاي عملياتي با كمك ژنرال هاي اسرائيلي بودند تا تومار حزب الله را ظرف چند روز درهم بپيچند. هوشياري و جسارت سيدحسن نصرالله باعث گرديد پيش از آن كه تور مشترك آمريكا و اسرائيل بر سر نيروهاي مقاومت حزب الله گسترانده شود، در اقدامي پيشدستانه، مقامات تل آويو را به صحنه نبردي ناخواسته وارد نمايند كه پس از گذشت حدود چهارهفته از آن، افق هاي پيروزي و نصرت خداوند بيش از پيش در آن آشكارتر و نمايان تر مي شود. روزنامه صهيونيستي «يديعوت آحارنوت» در پايان سومين هفته نبرد، با انتقاد شديد از فرماندهان نظامي رژيم صهيونيستي نوشت: همه آرزوهايمان بر باد رفت، مي خواستيم خاورميانه را تغيير بدهيم ولي آنچه به دست آورده ايم، قهرماني حزب الله است... حالا ديگر بايد فهميده باشيم كه در مقابل اين سازمان اسلامي-اصولگرا، راه به جايي نخواهيم برد و نمي توانيم ريشه هاي آن را خشك كنيم. «هاآرتص» يكي ديگر از روزنامه هاي رژيم صهيونيستي كه به ارگان صهيونيست هاي افراطي معروف است نيز در يادداشتي آورده است: «بايد شكست ارتش اسرائيل را بپذيريم. پذيرش شكست اگرچه تلخ است ولي واقعيت دارد... ارتش اسرائيل طي بيش از 20 روز گذشته به هيچ يك از اهداف خود دست نيافته ولي حزب الله به قهرمان دنياي عرب و اسلام تبديل شده است.» همچنين «موشه فايگلين» صهيونيست معروف و رهبر گروه موسوم به «رهبري يهود» كه عضو برجسته حزب كاديماي اسرائيل نيز هست، طي سخناني كه در روزنامه فرانسوي «لوپوان» انعكاس يافته، مي گويد: «واقعيت اين است كه ارتش مجهز اسرائيل در حال باختن جنگ به حريف خود است. ما جنگ را باخته ايم و اين حزب الله است كه در حال پيروز شدن است.» پيروزي هاي خيره كننده حزب الله در حالي رقم مي خورد كه در روزهاي نخست رويارويي حزب الله با ارتش رژيم صهيونيستي، مقامات ساده لوح و خيال پرداز آمريكايي از جمله رايس، به صراحت اعلام كردند كه «به مقامات تل آويو يك هفته فرصت داده ايم تا تومار حزب الله را درهم بپيچند. در خاورميانه جديد نبايد نشاني از گروه هاي تروريستي باشد.»
شكست فاز سخت افزاري خاورميانه جديد كه با مقاومت غيرتمندانه نيروهاي مقاومت حزب الله در حال رقم خوردن است، باعث گرديده تا نظام سلطه، درد زايمان تولد خاورميانه اي جديد با محوريت تفكر اسلام ناب محمدي(ص) را بيش از پيش احساس نمايد. به اعتقاد بسياري از تحليلگران، نوزاد نارس و مرده خاورميانه بزرگ در حمله آمريكا به عراق سقط گرديد تا منطقه آبستن نوزادي جديد به نام بيداري اسلامي شود. در خاورميانه جديد، ارزش ها و آرمان هاي انقلاب اسلامي ايران كه مروج تفكر اسلام ناب محمدي(ص) است به شكوفايي و ثمر خواهد نشست و نظام سلطه بايد آماده پذيرش و تناوري موسي ها در كاخ هاي پوشالي خود گردند. عصاي موسي و يد بيضايي او اينكه همراه ماست. از نيل بايد گذشت تا به افق هايي كه حضرت روح الله بدان اشارت داشت رسيد. تا فتح قله هاي عزت و شرف چند گام بيشتر نمانده است. از همين حالا مي توان طلوع آفتاب پيروزي را به نظاره نشست. كافي است ثانيه ها را بشماريد.